ویزای تایوان
خدمات VFS در هروی سنتر
باربری تهران
در برقی اتوماتیک و کرکره
نمایندگی تفال در تهران
خرید اتو بخار تفال
زودپز تفال
خرید توتون توتون
تشک طبی
فيسبوك
درباره من
صلح طلب/طرفدارآشتي ملي/بيش فعال مستقل محيط زيست/كنشگراجتماعي/شاعر/نويسنده/طرفدارفرضيه گايا/فرزندزمين
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :farzandezamiin
تاريخ: 1397/2/15  ساعت: ۱۱

دروغ هاي مادرم داستان من از زمان تولّدم شروع مي‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقير بوديم و تهي‎دست و هيچگاه غذا به اندازه كافي نداشتيم. روزي قدري برنج به دست آورديم تا رفع گرسنگي كنيم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، يعني از بشقاب خودش به درون بشقاب من ريخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود كه به من گفت. زمان گذشت و قدري بزرگ تر شدم. مادرم كارهاي منزل را تمام مي‎كرد و بعد براي صيد ماهي به نهر كوچكي كه در كنار منزلمان بود مي ‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يك دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد كند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده كرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي كردم و اوّلي را تدريجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتي را كه به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎كرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود كه او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل كند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني كه من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود كه مادرم به من گفت. قدري بزرگ تر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم كه وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد كه قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه كرده به خانم‎ها بفروشد و در ازا آن مبلغي دستمزد بگيرد. شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي ‏باريد. مادرم دير كرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎كند. ندا در دادم كه، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه كارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت: "پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود كه مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار كردم كه مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي كه زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم كه خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر كشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏ گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق كرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود كه مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني كه تمامي مسئوليت منزل بر شانه او قرار گرفت. مي ‏بايستي تمامي نيازها را برآورده كند. زندگي سخت دشوار شد و ما اكثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديك منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏ فرستاد. وقتي مشاهده كرد كه وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏ شود، به مادرم نصيحت كرد كه با مردي ازدواج كند كه بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه كه مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت: "من نيازي به محبّت كسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم كه حالا وقت آن است كه مادرم استراحت كند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي ‏توانست به در منازل مراجعه كند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏ خريد و فرشي در خيابان مي ‏انداخت و مي ‏فروخت. وقتي به او گفتم كه اين كار را ترك كند كه ديگر وظيفه من بداند كه تأمين معاش كنم. قبول نكرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازه كافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود كه به من گفت. درسم را تمام كردم و وكيل شدم. ارتقا رتبه يافتم. يك شركت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس كردم خوشبختي به من روي كرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ ديدم و زندگي بديعي كه سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي ‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش كردم كه بيايد و با من زندگي كند. امّا او كه نمي ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم." و اين هفتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت. مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود كسي از او مراقبت كند و در كنارش باشد. امّا چطور مي ‏توانستم نزد او بروم كه بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها كردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود كه همه اعضا درون را مي ‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود كه من مي‎‏شناختم. اشك از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت: "گريه نكن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎كنم." و اين هشتمين دروغي بود كه مادرم به من گفت. وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت. اين سخن را با جميع كساني مي‎گويم كه در زندگي‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن كه از فقدانش محزون گرديد. اين سخن را با كساني مي‎گويم كه از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد كه چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل كرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد. مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور كه مرا از كودكي تحت پرورش خود قرار داد شرمنده اگه طولاني بود Shy + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱:۴۲ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر 57 سنت پول دختر كوچولو ... يك روز يه دختر كوچولو كنار يك كليساي كوچك محلي ايستاده بود ؛ دخترك قبلا يكبار آن كليسا را ترك كرده بود چون به شدت شلوغ بود . همونطور كه از جلوي كشيش رد شد ، با گريه و هق هق گفت : " من نميتونم به كانون شادي بيام ! " كشيش با نگاه كردن به لباس هاي پاره ، كهنه و كثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترك را گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در كلاس كانون شادي پيدا كرد . دخترك از اينكه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي كه جايي براي پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فكر مي كرد . چند سال بعد ، آن دختر كوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي كه داشتند ، فوت كرد . والدين او با همان كشيش خوش قلب و مهرباني كه با دخترشان دوست شده بود ، تماس گرفتند تا كار هاي نهايي و كفن و دفن دخترك را انجام دهد . در حيني كه داشتند بدن كوچكش را جا به جا مي كردند ، يك كيف پول قرمز چروكيده و رنگ و رو رفته پيدا كردند كه به نظر مي رسيد دخترك آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا كرده باشد . داخل كيف 57 سنت پول و يك كاغذ وجود داشت كه روي ان با يك خط بد و بچگانه نوشته شده بود : " اين پول براي كمك به كليساي كوچكمان است براي اينكه كمي بزرگتر شود تا بچه هاي بيشتري بتوانند به كانون شادي بيايند . " اين پول تمام مبلغي بود كه آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي كليسا جمع كند . وقتي كه كشيش با چشم هاي پر از اشك نوشته را خواند ، فهميد كه بايد چه كند ؛ پس نامه و كيف پول را برداشت و به سرعت سمت كليسا رفت و پشت منبر ايستاد و قصه فداكاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف كرد . او شماس هاي كليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول كافي فراهم كنند تا بتوانند كليسا را بزرگتر بسازند . اما داستان اينجا تمام نشد . يك روزنامه كه از اين داستان خبردار شد ، آن را چاپ كرد . بعد از آن يك دلال معاملات ملكي مطلب روزنامه را خواند و قطعه زميني را به كليسا پيشنهاد كرد كه هزاران هزار دلار ارزش داشت . وقتي به آن مرد گفته شد كه آنها توانايي خريد زميني به آن مبلغ را ندارند ، او حاضر شد زمينش را به قيمت 57 سنت به كليسا بفروشد . اعضاي كليسا مبالغ بسياري هديه كردند و تعداد زيادي چك پول هم از دور و نزديك به دست آنها مي رسيد . در عرض پنج سال هديه آن دختر كوچولو تبديل به 250000 دلار پول شد كه براي آن زمان پول خيلي زيادي بود ( در حدود سال 1900 ) . محبت فداكارانه او سود ها و امتيازات بسياري را به بار آورد . وقتي در شهر فيلادلفيا هستيد ، به كليساي Temple Baptist Church كه 3300 نفر ظرفيت دارد سري بزنيد . و همچنين از دانشگاه Temple University كه تا به حال هزاران فارغ التحصيل داشته نيز ديدن كنيد . همچنين بيمارستان سامري نيكو ( Good Samaritan Hospital ) و مركز " كانون شادي " كه صد ها كودك زيبا در آن هستند را ببينيد . مركز " كانون شادي " به اين هدف ساخته شد كه هيچ كودكي در آن حوالي روز هاي يكشنبه را خارج از آن محيط باقي نماند . در يكي از اتاق هاي همين مركز مي توانيد عكسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترك ببينيد كه با 57 سنت پولش ، كه با نهايت فداكاري جمع شده بود ، چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد . در كنار آن ، تصويري از آن كشيش مهربان ، دكتر راسل اچ. كان ول كه نويسنده كتاب " گورستان الماس ها " است به چشم مي خورد . + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱:۴۱ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد راهي براي حل مشكلات يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي كه در خيابان افتاده بود را شوت مي كردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را مي كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فكر مي كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد . نتيجه : ميشه با 2 3 هزار تومن پول آسايش خودت رو تامين كني . و لازم نيست تو دعوا كتك بخوري و 50 هزار تومن بشه پول دوا درمانت Tongue + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۹ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد دسته گل پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفتمي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال مي شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كردكه از پله‏ هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد....!! + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد ديوار شيشه اي روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يك ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌كرد. در يك بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى كوچكى كه غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى كوچك، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شكار ماهى كوچك، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌كرد، همان ديوار شيشه‌اى كه او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌كرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى كوچك دست برداشت. او باور كرده بود كه رفتن به آن سوى آكواريوم و شكار ماهى كوچك، امرى محال و غير ممكن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آكواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى كوچك حمله نكرد و به آن‌سوى آكواريوم نيز نرفت !!! ميدانيد چـــــرا ؟ ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود كه از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش + نوشته شده در شنبه ششم شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۵:۵ ق.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر داستان گردنبند ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود. يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را مي خواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد. مادرش گفت: خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم! من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه. ويكتوريا قبول كرد … او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي داد و مطمئن بود كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي دهد. بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن بندش را بپردازد. واي كه چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش مي انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي كاري بيرون مي رفت، تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي ‌كرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود! پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت. هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي خواند. يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت: ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟ - اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!! - نه پدر، اون رو نه! اما مي توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي تولدم به من هديه دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، مي تواني در مهماني هات دعوتش كني، قبوله؟ - نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست … پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم" هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد: ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟ - اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟ - نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست … و دوباره روي او را بوسيد و گفت: "خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني" چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد. ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را باز كرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت. پدر با يك دستش آن گردن بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ويكتوريا از آن گردن بند بدلي صرف نظر كرد، آن وقت اين گردن بند اصل و زيبا را برايش هديه بدهد. اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام ميدهد! او منتظر مي ماند تا ما از چيزهاي بي ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا آنوقت گنج واقعي اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي شود تا درباره چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و گرانبهاتري را به ما ارزاني داشته ... زندگي را قدر بدانيم، در هر لحظه شكرگزار او باشيم ولي خودمان را به سكون و يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته ترين نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت + نوشته شده در يكشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۲ ق.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | 3 نظر شغل پسر كشيش كشيشى يك پسر نوجوان داشت و كم‌كم وقتش رسيده بود كه فكرى در مورد شغل آينده‌اش بكند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست كه چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .يك روز كه پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يك كتاب مقدس، يك سكه طلا و يك بطرى مشروب . كشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد كداميك از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر كتاب مقدس را بردارد معنيش اين است كه مثل خودم كشيش خواهد شد كه اين خيلى عاليست . اگر سكه را بردارد يعنى دنبال كسب و كار خواهد رفت كه آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد كه جاى شرمسارى دارد .» مدتى نگذشت كه پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز كرد و در حالى كه سوت مي‌زد كاپشن و كفشش را به گوشه‌اى پرت كرد و يك راست راهى اتاقش شد . كيفش را روى تخت انداخت و در حالى كه مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با كنجكاوى به ميز نزديك شد و آن‌ها را از نظر گذراند . كارى كه نهايتاً كرد اين بود كه كتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سكه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز كرد و يك جرعه بزرگ از آن خورد . . . كشيش كه از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! + نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۱ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد رسول خدا و عزراييل روزي رسول خدا صل الله عليه و آله نشسته بود، عزراييل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر از او پرسيد: اي برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسان ها هستي، آيا در هنگام جان كندن آنها دلت براي كسي سوخته است؟ عزارييل گفت در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت: 1- روزي دريايي طوفاني شد و امواج سهمگين آن يك كشتي را در هم شكست همه سر نشينان كشتي غرق شدند، تنها يك زن حامله نجات يافت او سوار بر پاره تخته كشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره اي افكند و در همين هنگام فارغ شد و پسري از وي متولد شد، من مأمور شدم كه جان آن زن را بگيرم، دلم به حال آن پسر سوخت. 2 2- هنگامي كه شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بي نظير خود پرداخت و همه توان و امكانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد و خروارها طلا و جواهرات براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل نمود. وقتي خواست به ديدن باغ برود همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست از ركاب به زمين نهد، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد كه جان او را بگيرم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدين جهت كه او عمري را به اميد ديدار باغي كه ساخته بود سپري كرد اما هنوز چشمش به باغ نيفتاده بود اسير مرگ شد. در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر (صل الله عليه و آله) رسيد و گفت اي محمد! خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان كودكي بود كه او را از درياي بيكران به لطف خود گرفتيم و از آن جزيره دور افتاده نجاتش داديم و او را بي مادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد و خود بيني و تكبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت مي دهيم و لي آنها را رها نمي كنيم. + نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۰ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر حكايت هايي از ملانصرالدين [تصوير: 736cb97865e2cc4559a7f02c9201c11b.jpg] شايد بسياري از جوانان بگويند، ملانصرالدين ديگه چيه و اين قصه ها ديگه قديمي شده. ولي بايد گفت كه روايت هاي ملانصرالدين تنها متعلق به كشور ما و يا مشرق زمين نيست. شايد شخصيت او مربوط به دوران قديم است ولي پندهاي او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدين شخصيتي است كه داستان هايش تمامي ندارد و هنوز كه هنوز است حكايات بامزه اي كه اتفاق مي افتد را به او نسبت مي دهند و حتي او را با بسياري از موضوعات امروزي همساز كرده اند. در كشورهاي آمريكايي و روسيه او را بيشتر با شخصيتي بذله گو و داراي مقام والاي فلسفي مي شناسند. به هر حال او سمبلي است از فردي كه گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است كه با ماجراهاي به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهايي را نيز به ما مي آموزد. در اين تايپيك قسط دارم تعدادي از حكايت هاي ملا نصرالدين براي شما باز گو كنم البته شايد بعضي ها تكراري باشن ولي جالب و آموزنده هستن گردنبند ملانصرالدين دو تا زن داشت و هميشه از دست درخواست هاي آنها در عذاب بود. يك روز براي هر دوي آنها دستبندي خريد تا از غرغر كردن هاي آنها خلاص شود. چند روزي گذشت و هر دو زن پيش ملا آمدند و از او پرسيدند كه كدام يك از ما را بيشتر دوست داري؟ ملانصرالدين جواب داد: به آن كه دستبند داده ام علاقه بيشتري دارم. ملاي بي فكر شخصي با زن ملا سر و سري داشت. يك روز آن شخص جواني را پيش زن ملا فرستاد. زن ملا از او خوشش آمد و آن را به خانه دعوت كرد. يك دفعه آن مرد وارد خانه شد. زن ملا جوان را در جايي پنهان كرد و با مرد شروع كرد به خوش و بش كردن. در همين موقع صداي پاي ملا شنيده شد. زن ملا كه اوضاع را اينطور ديد چاقويي به دست رفيقش داد و گفت: با من دعوا كن و بگو غلام مرا كجا پنهان كرده اي. ملا وارد اتاق شد و پرسيد: چه اتفاقي افتاده است؟ زن گفت: غلام اين مرد فرار كرده و به خانه ما پناه آورده و من او را قايم كرده ام كه او را نزند. آن مرد با شفاعت ملا جوان را بخشيد و هر دو از آنجا بيرون آمدند. تختخواب چهار نفره عيال ملا مرد و او رفت و زن بيوه اي گرفت. زن مرتب از شوهر سابقش حرف مي زد و ملا هم از زن سابقش. شبي ملا زنش را از روي تخت به پايين انداخت. زن با چشم و چالي كبود شده پيش پدرش رفت و از ملا شكايت كرد. پدر زن ملا، او را صدا كرد و از او خواست درباره كارش توضيح بدهد. ملا گفت: من بي تقصيرم، تخت ما دو نفره است اما ما چهار نفر هستيم يعني من و زن سابقم، دختر شما و شوهر سابقش. حالا هم چون روي تخت جا نبود عيال از روي تخت پايين افتاد. نامرد چهارمي ملانصرالدين زني گرفته بود كه قبلا" دو بار ازدواج كرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدين در حال احتضار بود، زن بالاي سر او گريه مي كرد و مي گفت: ملا جان! به كجا مي روي و من را تنها به دست كي مي سپاري؟ ملا در همان حال جواب داد: به نامرد چهارمي. خر نامرد روزي ملانصرالدين از راهي مي گذشت. درختي پيدا كرد و زير سايه آن كمي خوابيد. ناغافل دزدي آمد و خرش را دزديد. ملا وقتي از خواب بيدار شد و ديد خرش نيست، خورجينش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اينكه چشمش به خر ديگري افتاد كه بدون صاحب بود. آن را گرفت و كوله بارش را روي آن گذاشت و به راه خود ادامه داد و با خودش گفت: خدا گر ز حكمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري. چند روز بعد صاحب خر پيدا شد و گفت: اين خر مال من است. ملانصرالدين هم زير بار نمي رفت و مي گفت مال من است. صاحب خر پرسيد: خر تو نر بود يا ماده؟ ملا گفت: نر. صاحب خر گفت: اين خر ماده است. ملانصرالدين هم جواب داد: اما خر من، خر نامردي بود. دزد و ملا روزي ملانصرالدين در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه اي از مسجد خوابيد و كفشهاي خود را روي هم گذاشته زير سرنهاد. همينكه به خواب رفت و سرش از روي كفش ها رد شده و به روي حصير افتاد و كفش ها از زير سرش خارج شدند، دزد آمد و كفشها را برداشت و برد. وقتي ملا بيدار شد و كفش ها را نديد دانست مطلب از چه قرار است. پس براي فريب دادن و به چنگ آوردن دزد تدبيري انديشيد و پيش خود خيال كرد كه لباس هايم را از تنم بيرون مي آورم و آنرا تانموده و زير سر ميگذارم و خود را به خواب ميزنم و سرم را از روي لباس ها پايين مي اندازم در اين موقع دزد مي آيد و دست دراز مي كند كه لباس ها را ببرد و من مچ او را فورا مي گيرم و همين كار را كرد. اما از قضا در خواب عميقي فرو رفت. وقتي از خواب بيدار شد ديد لباس ها را هم برده اند! راه قبرستان ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است! اينطوري شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري! لباس راه راه يك روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي كند. موقع گشتن به دنبال آن يك گورخر پيدا مي كند. به آن مي گويد: اي كلك لباس راه راه پوشيدي تا نشناسمت؟! + نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۷ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر دستان دعا كننده اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم. تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده... بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند [تصوير: attachment.php?aid=10] + نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۳ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد عيد همه مبارك ميلاد امام مهدي (عجل ا... تعالي فرج) بر تمام مسلمين جهان مبارك باد. + نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | 3 نظر هرگز فراموش نمي كنم تو معناي خوشبختي ام بودي اشك هاي تنهاييم را تنها براي تو ميريزم و چشمان بارانيم به ياد آفتاب نگاهت است. دلم بي قرار توست. مي داني كه برايت دلتنگم و لحظه هاي با تو بودن را هرگز فراموش نمي كنم! + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۱ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر اگر اگر شيمي بودم، با نام تو تركيب مي شدم. اگر فيزيك بودم، نام زيباي تو را تجزيه و تركيب مي كردم. اگر رياضي بودم، زواياي نام تو را اندازه گيري مي كردم. اگر جغرافيا بودم، محل آشناييمان را به تمام نقشه ها مشخص مي كردم. اگر نقاشي بودم، با نام تو غروب زندگيمو رسم مي كردم. اگر ادبيات بودم، با نام تو اشعار زندگيمو مي سرودم. اگر تاريخ بودم، زمان آشناييمان را درگوش عالميان مي خواندم + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۰ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد عشق عشق نمي پرسه تو كي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو مال مني . عشق نمي پرسه اهل كجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي كني . عشق نمي پرسه چه كار مي كني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۹ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | نظر بدهيد زنش !!! مادر داماد :ببخشيد شما كبريت داريد ؟ مادر عروس :وا ...كبريت واسه چي ؟ مادر داماد :واسه اينكه پسرم سيگارش رو روشن كنه ! مادر عروس :مگه داماد سيگاري ؟ مادر داماد :سيگاري كه نه هر وقت مشروب مي خوره سيگار هم بايد بكشه ! مادر عروس :پس داماد مشروب هم مي خوره مادر داماد :هميشه كه نه هر وقت تو قمار مي بازه مي خوره ! مادر عروس :پس داماد قمار باز هم هست مادر داماد :خودش كه اين كاره نبود دوستاش تو زندان يادش دادند ! مادر عروس :پس داماد زندان هم رفته ؟ مادر داماد :آره معتاد بود انداختنش زندان ! مادر عروس :پس ذاماد معتاد هم هست ! مادر داماد :آره زنش لوش داد ! مادر عروس : زنش !!! + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۶ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر شعر غم در دل من به قد عالمه غمهاي عالم براي من كمه رنگ غروبه دل افسرده ام غرق سكوته وجود مرده ام واي از من و غم هاي من واي از دل تنهاي من اي اسمان اي اسمان ستاره ي در شام من نمانده دست بلا اخر مرا در دامن دشت جنون كشانده من كه محبت از كسي نديده ام من كه خون دل رنجيده ام چون مرغك غمگين و دور از اشيان سر در ميان بال و پر كشيده ام ديگر نميابد مرا روزي اگر بيايد باياد او از گور من گل هاي غم برايد + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۰ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | 2 نظر خدايا شكر روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديدكه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم . مرد كمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد كه كاغذهـايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند . مرد پرسيد: شماها چكار مي كنيد ؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم. مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد ؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافيست بگويند : خدايا شكر. + نوشته شده در سه شنبه بيست و نهم تير ۱۳۸۹ ساعت ۱:۵۸ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | 2 نظر دو راهب دو راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده بود، او ترديد داشت از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. يكي از راهبان بلادرنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت: دوست عزيز! ما راهبان نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: من دخترك را همان جا رها كردم (ديگر برايم تمام شد) اما تو هنوز به آن چسبيده­اي و رهايش نمي كني!! + نوشته شده در دوشنبه بيست و هشتم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۹ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | يك نظر و من چقدر ثروتمندم ...! دريك روز سرد زمستاني كه هوا هم طوفاني شده بود توي خونه نشسته بودم داشتم فكرهام را مرور مي كردم كه ديدم يكي انگار يواشكي در حياط خونمو ميزنه وقتي نگاه كردم آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين راستش كاغذ باطله نداشتم، وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمكي كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم. آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟ نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: من اوه… نه! دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره. آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، از خونه من رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. چون كه مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم وهيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. + نوشته شده در دوشنبه بيست و هشتم تير ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۷ ب.ظ توسط ღ♥ღ ღ♥ღ | 2 نظر دختر فداكار همسرم نواز با صداي بلند گفت، تا كي مي خواي سرتو توي اون روزنامه فرو كني؟ ميشه بياي و به دختر جونت بگي غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به كناري انداخت و بسوي آنها رفت ، تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد. اشك در چشمهايش پر شده بود، ظرفي پر از شيربرنج در مقابلش قرار داشت آوا دختري زيبا و براي سن خود بسيار باهوش بود گلويم رو صاف كردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمي خوري؟ فقط بخاطر بابا عزيزم. آوا كمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشكهايش را پاك كرد و گفت : باشه بابا، مي خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مي خوردم. ولي شما بايد.... آوا مكث كرد بابا، اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم، هرچي خواستم بهم ميدي؟ دست كوچك دخترم رو كه بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول ميدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد كردم ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزيزم، نبايد براي خريدن كامپيوتر يا يك چيز گران قيمت اصرار كني، بابا از اينجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هيچ چيز گران قيمتي نمي خوام. و با حالتي دردناك تمام شيربرنج رو فرو داد. در سكوت از دست همسرم و مادرم كه بچه رو وادار به خوردن چيزي كه دوست نداشت كرده بودن عصباني بودم وقتي غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج ميزد همه ما به او توجه كرده بوديم. آوا گفت، من مي خوام سرمو تيغ بندازم. همين يكشنبه تقاضاي او همين بود. همسرم جيغ زد و گفت، وحشتناكه. يك دختر بچه سرشو تيغ بندازه؟ غيرممكنه نه در خانواده ما. و مادرم با صداي گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با اين برنامه هاي تلويزيوني داره كاملا نابود ميشه گفتم، آوا، عزيزم، چرا يك چيز ديگه نمي خواي؟ ما از ديدن سر تيغ خورده تو غمگين مي شيم خواهش مي كنم، عزيزم، چرا سعي نمي كني احساس ما رو بفهمي؟ سعي كردم از او خواهش كنم. آوا گفت، بابا، ديدي كه خوردن اون شيربرنج چقدر براي من سخت بود آوا اشك مي ريخت. و شما بمن قول دادي تا هرچي مي خوام بهم بدي. حالا مي خواي بزني زير قولت، حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش مادر و همسرم با هم فرياد زدن كه، مگر ديوانه شدي؟ نه. اگر به قولي كه مي ديم عمل نكنيم اون هيچوقت ياد نمي گيره به حرف خودش احترام بذاره آوا، آرزوي تو برآورده ميشه، آوا با سر تراشيده شده صورتي گرد و چشمهاي درشت زيبائي پيدا كرده بود صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. ديدن دختر من با موي تراشيده در ميون بقيه شاگردها تماشائي بود. آوا بسوي من برگشت و برايم دست تكان داد. من هم دستي تكان دادم و لبخند زدم در همين لحظه پسري از يك اتومبيل بيرون آمد و با صداي بلند آوا را صدا كرد و گفت، آوا، صبر كن تا من بيام چيزي كه باعث حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود. با خودم فكر كردم، پس موضوع اينه، خانمي كه از آن اتومبيل بيرون آمده بود بدون آنكه خودش رو معرفي كنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسري كه داره با دختر شما ميره پسر منه، اون سرطان خون داره. زن مكث كرد تا صداي هق هق خودش رو خفه كنه. در تمام ماه گذشته هريش نتونست به مدرسه بياد. بر اثر عوارض جانبي شيمي درماني تمام موهاشو از دست داده نمي خواست به مدرسه برگرده. آخه مي ترسيد هم كلاسي هاش بدون اينكه قصدي داشته باشن مسخره ش كنن آوا هفته پيش اون رو ديد و بهش قول داد كه ترتيب مسئله اذيت كردن بچه ها رو بده. اما، حتي فكرشو هم نمي كردم كه اون موهاي زيباشو فداي پسر من كنه آقا، شما و همسرتون از بنده هاي محبوب خداوند هستين كه دختري با چنين روح بزرگي دارين سر جام خشك شده بودم و... شروع كردم به گريستن. فرشته كوچولوي من، تو بمن درس دادي كه فهميدم عشق واقعي يعني چي خوشبخت ترين مردم در روي اين كره خاكي كساني نيستن كه آنجور كه مي خوان زندگي مي كنن. آنها كساني هستن كه خواسته هاي خودشون رو بخاطر كساني كه دوستشون دارن تغيير ميدن. [تصوير: c53b405a6133b7e980e25b9a25db0efd.jpg] [تصوير: f893907d2698b639afec41e1a1cbe377.jpg] [تصوير: 6a85b7b3152ccd811917f42e6a77fc4a.jpg] [تصوير: 024944a7d7387cb3135313b106642153.jpg] [تصوير: e131fa6b430e61eeb0465fa2d600f0d6.jpg] منبع http://www.roman20.parsfa.com/ http://www.roman20.parsfa.com/ http://www.roman20.parsfa.com/

:
برچسب‌ها:

[ ]